تبلیغات
برکه معرفت - شیعه شدن خانواده آمریکایی بعد از 11 سپتامبر + فیلم
"همیشه می توان تولدی دوباره داشت..به روز شدن شبهای یکشنبه "
عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.
حوادث 11 سپتامبر را گردن مسلمان انداختند، اما غافل از اینکه توجه جهانیان را به مسلمانان جلب می کند. بسیاری پس از این حادثه مسلمان شدند. نمونه های آن را قبلاً آورده ام. این هم نمونه دیگرش:
[http://www.aparat.com/v/7c617198928c404af6c30b576a83f6bb290899]

ترجمه از عضو افتخاری وبلاگ: حمید رضا

نام کامل من محمد لنگستون است. الحمد لله من اهل ایالات متحده هستم. من متولد و رشد یافته میشیگان هستم.... من در شهری به نام اوتپارک پرورش یافتم. مکانی که ساکنان آن ارتودکس، یهودی، مردمان آفریقایی-امریکایی و برخی مسیحیان عراقی از بخشی از عراق... این‌ها در اطراف من وجود داشتند... برخی از آفریقایی-امریکایی‌ها واقعاً خیلی علاقه‌مندند. من در کنار پدر بزرگم بزرگ شدم. من از شش ماهگی در کنار آنها بودم. مادربزرگم اگرچه اصالتاً اسپانیایی ولی افریقایی- امریکایی است... به هر حال در آینده آفریقایی امریکایی شد. پدربزرگم که مرا بزرگ کرد، افریقایی- امریکایی است و هر دوی آنها مسیحی‌اند.... من در اصل مسیحی بزرگ شدم و در واقع این‌ها باور من بود. و من چیزهایی را قویاً شنیده بودم. من در اولین روزهای زندگی‌ام مانند یک مسیحی فلسطینی رشد یافته بودم. مانند تعمید یافته‌های مسیحی....

به هر حال من بستگانی فیلیپینی داشتم و اعضای خانواده‌ای که ملاقاتشان می‌کردم و با فرهنگ فیلیپینی آشنا می‌شدم. اگر شما فرهنگ فیلیپینی را بدانید می‌دانید که اکثر آنها کاتولیک اند.... من بخش‌های زیادی از تاریخ فیلیپین را می‌دانم... بخشی از آن فرهنگ که به خاطر می‌آورم مسلمان بودند. آنها کارهایی می‌کردند که مسلمانان انجام می‌دادند. آنها در کل یک روز از تابوتابو استفاده می‌کردند و خود را تمیز می‌کردند و ... چیزهایی که ریشه در فرهنگشان داشت....

در واقع به سبب آنها که کاتولیک بودند که به رفتن به کلیسا اصرار داشتند و کسانی که در خانه‌مان مسیحی بودند و در روزهای تعطیل خاص این را انجام می‌دادند مثل کریسمس، و ... که نام دقیق این پدیده‌ها در بریتانیا را نمی‌دانم.... که به شیوه خاصی به کلیسا می‌رفتند. من نیز تصمیم گرفتم که همراه با عمه (خاله) و عمو (دایی)‌ها و بچه‌هایشان به کلیسا بروم. کلیسای کاتولیک. و در واقع من یک کاتولیک شدم. باورهای کاتولیک را پذیرفتم. من این ایدئولوژی را پذیرفتم. و تا روزهای واپسین به آنها سخت باور داشتم. تا زمانی که در سال‌های بعد کوشیدم راحت‌تر باشم و شروع کردم ایده‌های مناسب‌تری از خدا، پسر خدا، روح‌القدس داشته باشم... محاسبه درست نبود. خیلی با آن قانع (پُر) نبودم. رفتن به «کاتاکازیم» را آغاز کردم. جایی که مدرسه‌ای برای مطالعات کاتولیک است. و نیز کلاس‌های دیگر. من در پایان هفته به آنجا می‌رفتم و این مانند دیگر مدارس عمومی نبود و در جمعه‌ها برگزار می‌شد.... تقریباً هشت ساله بودم که تصمیم گرفتم کاتولیکم را رها کنم. خیلی موضوعات عمیق کاتولیک را قابل شناخت نمی‌دیدم. من هنوز که به آن بر می‌گردم آن را جالب می‌بینم. ولی این به معنای آن نیست که من با آن موافقم. ولی به منزله ملاقات شخص مقدسی است که معنای تاریخ کاتولیک را با خود دارد؛ یعنی زیارت پدر.... معبدی که شما به آنجا می‌روید و آن را زیارت می‌کنید که این بخشی از آیین کاتولیک است. ... به هر حال این خیلی جالب است و من هشت ساله بودم که این آیین کاتولیک را انجام می‌دادم.

... همچنین آگاهی از خالق ؛ یعنی موجودی دارای واقعیت (تحقق)؛ چیزی چون مظهر و جلوه معنوی عالم فیزیک (ماده). من این را همیشه به خاطر می‌آورم. زمانی که در کودکی در آسایشگاهم بودم که ناگاه چیزی را شنیدم... من در آسایشگاهم نشسته بودم که صدایی در گوش من مرا صدا زد. به من گفت صبر کن! من درباره این مطمئنم و خدا بهتر می‌داند ولی چیزی شبیه تلویزیون یا چیز دیگر. من از اتاق استراحتم بیرون پریدم و به سوی مادربزرگم که داشت تلفنی با خاله‌ام صحبت می‌کرد دویدم. خاله‌ام هم مسیحی و شخصی معنوی است. خاله‌ام که پشت تلفن بود گفت اوه مسیح. مسیح او را می‌خواند. او باید مسئول کلیسا یا تعمید دهنده یا ... شود... ایام جوانی‌ام خیلی معنوی بود.

... اما در مدرسه ابتدایی‌ام که به خوبی به یاد نمی‌آورم پیش از شروع کلاس مطالبی برایمان گفته می‌شد. که من کامل به خاطر نمی‌آورم و جزئیاتی در ذهنم است. چیزهایی که اشاره به خدا داشت. دقیقاً نمی‌دانم سال دوم، سوم یا چهارم بود که از خدا می‌شنیدم. .. صلیب‌هایی در اطراف قرار داشت. همه جا عیسی دارای فعل است. چیزی مشابه یک جابه‌جایی. پس مسیحیت در معنای کلی‌اش همه جاهست. نوعی دین که خدا را ترویج می‌کند و در آن موجود برتر وجود دارد. ... دوستانی داشتم در ابتدایی و بچه‌های ابتدایی خیلی با دیگران بحث نمی‌کنند. آنها مراسم زیادی را جشن می‌گرفتند. تولدشان و ... و ما در آن شرکت داشتیم و سر  خود را می‌پوشاندیم و ... ولی ما در پنج سالگی به اطراف رفتیم....

...  به منزله یک آفریقایی –امریکایی پرورش یافتن، گروهی که در قرن هفدهم به امریکا مهاجرت کرده‌اند. در جامعه سیاهان همه درباره اسلام می‌دانند. حتی قبل از حادثه 11 سپتامبر. هم در مورد اسلام می‌دانستند. درباره ملت‌های اسلام، درباره نوعی از اسلام ارتودکسی و اخیراً اسلامی که اعتقادات عجیبی دارد. البته نه عجیب ولی منظورم اعتقاداتی است که ما آن را قبول نداریم... باوری که با آن موافق نیستیم. البته برخی از آنها را می‌پذیریم. اینکه سفیدپوستان شر و شیطانند باوری مخالف باور ما بود. در میان ملت‌های اسلامی جامعه سیاهان قرار داشت. در مورد این گروه جایگاه، وحدت، ترورو و ارعاب تصور می‌شد. و از عقل د فاع می‌شد. برای همین مردم می‌آموختند و به دنبال دانش بودند. و به مدرسه می‌رفتند و فارغ التحصیلی می‌شدند... پس اسلام چون یک اجتماع است. و این در جنبش درون امریکا منتشر شد. برای همین مردم به سوی ما می‌آمدند و می‌خواستند به ما بپیوندند. مادربزرگم این را به من گفت. و من بعدا که درباره جوانی‌ام می‌ گویم، ان شاء الله به آن خواهم پرداخت.... بدین معنا همه می‌خواستند درباره اسلام بدانند. خیلی از برادران عقب رانده شده و ....

این موردی بود که من در سنین جوانی خیلی در مورد آن فکر می‌کردم. من به عنوان یک جوان مستقیما با مالکوم مکس سخن گفتم. ولی تمام جامعه مسیحی ام بر این مسئله کلیدی متمرکز بودند و امنیت این جنبش را مد نظر قرار می‌دادند. پس وجه کوچکی از مسلمانان بود که می‌توانستند قوی یا خشن و متفاوت باشند. امری که هر کسی می‌تواند بدان ملقب شود. ... خیلی جالب است که ببینیم چگونه این تغییر کرد. زیرا نگاه افریقایی امریکایی به اسلام پیش از حادثه 11 سپتامبر کاملا متفاوت بود.... زیرا پس از آن جامعه افریقایی امریکایی کاری که کرد این بود که بسیاری از چیزها را برانداخت، الکل را ریشه کن کرد و دوباره اورتودکس مسلمانان [باورها] را تصرف کردند.... در جوامع غیر مسلمان اسلام مورد شک است اما عمده مسلمانان امریکا را افریقا امریکایی‌ها تشکیل می‌دهند.... و به هر حال نگاه خیلی متمایز بود. و برای من آنها ملتی بودند که من روابط زیادی از طریق آنها با اسلام داشتم.

... خوب. در طور دوره راهنمایی ام تا دبیرستان من دارای دو جنبه بودم. یکی وابستگی ام به دوستانم که باورهای یکسانی با من داشتند، دوستانی که از فیلیپین بودند ما تا دوره متوسطه هم فکر بودیم. ما با هم در مراسمی شرکت می‌کردیم. مراسمی که مربوط به کلیسای فیلیپین بود... خانمی بود که این جنبش کلیسایی را در فیلیپین احیا کرده بود. سهولت‌هایی نیز در آنتریو کالیفرنیا وجود داشت. ما نیز جزئی از آن بودیم و در مراسم رقص و ... شرکت می‌کردیم.... بسیاری در آن شرکت می‌کردند و ما در یکشنبه‌ها دیدنی‌هایی داشتیم و پیک نیک‌های گوناگونی را با هم می‌گذراندیم. ... ولی من همیشه تا دوره دبیرستان درگیر بودم و با چالشی در درونم مواجه بودم. من حتی پیش از آن جزئی از کلیسای دیگری بودم که به سال ششم دوران متوسطه‌ام باز می‌گشت که اگر چه در اصل فیلیپینی بود ولی غیر تعمیدی به نظر می‌رسید.... که البته این کلیسای غیر حاکم فیلیپینی به شمار می‌رفت. من به آن کلیسا نیز می‌رفتم. من نیز کاتولیک بودم.

تغییر در تابستان سال نهم به دهم برای من رخ داد. هشتم ژوئن 2003 . فکر می‌کنم 14 تا 15 ساله بودم. و این بزرگترین تغییری بود که تاکنون برایم رخ می‌داد.... ما بسیار خوش می‌گذراندیم... تا اینکه در صبح 8 ژوئن تماسی از بیمارستان به ما شد و گفته شد که پسر خاله مان مرده است. پسر خاله مورد علاقه‌ام میسیحا. و من با خود گفتم این ممکن نیست؛ چرا که ما با هم برنامه داشتیم. ... بسیار طول کشید تا ما و پدربزرگ و خاله مان قضیه را فهمیدیم. پلیس او را دنبال کرده بود و او برای فرار کنترل از دستش خارج و بر اثر تصادف با یک ساختمان درگذشته بود. این زمانی بسیار سخت برای من بود. و این با باورهای من و دلایل من برای وجود در چالش افتاد. اینجا بود که در این باور که مسیح پسر خداست شک کردم.. و به اینجا رسیدم که مسیحی که خدا باشد خدا نیست. هنگامی که آگاهانه بدان اندیشیدم دیدم که پذیرفتنی نیست.... این‌ها مرا به سمت این هل داد که نسبت به همه چیز انتقادی تر باشم. و به جریان فکری رایجم شک کنم. ... به اینجا رسیدم که آیا خدایی که خالق است خود خلق شده است. خالق می‌تواند مخلوق باشد. این چیزی بود که اصلا با آن موافق نبودم. اینجا بود که دیدم نمی‌توانم با باور کاتولیک باشم...

اولین تماسم با اسلام در سال هشتم تحصیلی ام بود، در سیزده سالگی. ما تمرین داشتیم....داشتم به سوی خانه می‌رفتم که گفتند برج‌ها افتاده‌اند و این در اثر یک حمله تروریستی بوده است. ... سه ساعت بعد ما این‌ها را در تلویزیون دیدیم. شبکه یک. شبکه یک درباره حادثه برج‌های دوقلوی11 سپتامبر 2001 صحبت می‌کرد. که این اثر اسلام و عامل آن مسلمانان بوده‌اند. من در معرض چیزی بودم که تاکنون هیچ از آن نشنیده بودم. تا آن روز هیچ چیز درباره اسلام نشنیده بودم. آن زمان چشم انداز خوبی وجود نداشت.

... تا اینکه ویدیوی اسامه بن لادن را دیدم که گفت من همه این کارها را کرده‌ام به خاطر اسلام. به خاطر فتح این کشور. علتی به دستان آمریکا... ولی واضح بود که این را از سر بی عدالتی کرده بودند. جنبش آغاز شد و مردم می‌پرسیدند که چقدر بد برج‌ها فروریختند. ... بسیاری از غیر مسلمانان این را مورد سوال قرار می‌دهند. ... من ذات اسلام را تا سال نهم نفهمیدم. و این‌ها تا حوادث عراق ادامه یافت. مسیحیان به آنجا حمله برده بودند. و این‌ها به خاطر 11 سپتامبر بود.....

من در کلاس نشسته بودم. خانم معلم مشغول تدریس بود... و داشت کانال‌های رادیو را می‌گرداند....... من غیر مستقیم با اسلام در ارتباط نبودم؛ و علت آن مفهوم اسلام بود. و مفهوم تروریسم. مطمئنم که اسلام و اعراب برای خیلی این مفهوم را دارد ولی برای من اینگونه نبود چرا که مشابه این حرف‌ها را درباره سیاه پوستان می‌زنند و می‌گویند که آنها هتک ناموس می‌کنند، ولی این به آن معنا نیست که همه سیاهان اینگونه‌اند، پس همه مسلمانان هم نمی‌توانند آنطور باشند. من که خود یک سیاهم هرگز به کسی هتک ناموس نکرده‌ام و الحمد لله که ازدواج کرده‌ام.... من به صرف اینکه من سیاهپوستم با آنها مساوی نیستم.

... در دبیرستان این فرصت پیدا شد که در کلاس‌های فلسفه و ادیان شرکت کنم. ادیان تطبیقی. معلم به اسلام برخورد (رسید) و ارزش‌هایی که من با آن موافق بودم. از نکات مهم این بود پیامبر (ص) برای نجات جهان آمده است. هنگامی که این را دیدم برایم خیلی جالب بود... پس از دوره دبیرستان مقالات تکمیلی و مجلات تکمیلی بیشتری مطالعه کردم... مقاله‌ای را از کسی می‌خواندم.. اما سوالی که آخر سر مطرح شده بود این بود که آیا قرآن برای فرزندش است؟ گفته شده بود که من قرآن را برای هدایت فرزندم فرستادم... خوب من می‌باید بدان نگاهی می‌انداختم. در آن زمان چند ماهی بودم که من از دبیرستان فارغ التحصیل شده بودم... به کتابخانه عمومی آمریکا رفتم و قرآن را گرفتم. ترجمه انگلیسی آن بود... خود آموز اسلام بود. دیدم که در مورد مسئله‌ای مسیح اینگونه می‌گوید، مسلمانان اینگونه می‌گویند، اسلام این را ارائه می‌کند، دیدم این کتاب مسیح را هم دارد، پیامبرانی چون نوح، موسی، ابراهیم، لوط، هارون، و همه پیامبران را در خود گنجانده است. گفته شده بود که مسیح پدر و روح‌القدس نادرست است و عیسی مسیح پیامبری برای مردم است. و محمد (ص) پس از همه آن پیامبران و مشابه آنان است و آخرین پیامبر الهی است که برای همه بشریت آمده است. این برای من معنادار شد.

پس از آن دست از رقص کشیدم. الحمد لله ... دوستان مسلمانی دارم که اکثرشان تغییر کیش داده‌اند و برخی که اصالتاً مسلمان بوده‌اند..... قادر بودم با کسانی که تازه مسلمان بودند در ارتباط باشم... سخن مادربزرگم را در جوانی‌ام به خاطر می‌آوردم که مالکوم مکسن مسلمان شده است.... او گفته بود که اسلام راه‌هایی را معرفی کرده که بهتر از شماست. چیزی که سیستم حاضر نمی‌تواند آن را انجام دهد... برای همین دانستن تصور و ایده او جالب بود... دلیلش این بود که اسلام تغییر ایجاد می‌کرد و شما را بهتر می‌کرد. انسان بهتری در شما ایجاد می‌کرد. این‌ها همیشه برای من خلق معنی می‌کرد... پس زمانی که از کار فارغ می‌شدم به مسجد می‌رفتم. مسجد بزرگی که در شمال امریکا وجود دارد. مسجد زیبایی است. مساجد دیگری یافتم... جایی که مسلمانان نماز می‌خواندند.. مسلمان شدم و ماشاء الله گفتم و آن روز اولین نمازم را به جماعت گذاردم. 19 ژوئن 2007 و آن روز من مسلمان شدم. آن زمان من به اسلام سنی وارد شدم. اما مسجدی که قبلا رفته بودم مسجد شیعیان بود... فکر می‌کنم زبان بهتری داشت. و خدا بهتر می‌داند. من ایام پیش رویم را مسلمان سنی بودم. نماز را آموختم و ... برادر بزرگم شش ماه پس از من مسلمان شد و مادرم یک سال پس هر دوی ما مسلمان شد. یکسال بعد از برادرم. و الحمد لله اسلام کاملا مورد پذیرشمان قرار گرفت.

هنگامی که من آغاز کردم که درباره اهل بیت بدانم و راهشان را بشناسم با کتاب تصوف آشنا شدم که عشق به اهل بیت گفته بود و البته به پیامبر (ص). در اینجا من متون را خواندم و هدایت شدم... و البته اثر موسی فا نوشته رومی. پس از خواندن این‌ها هدایت شدم. من با حقایق درون اثنی عشری آشنا شدم. و درباره عشق به اهل بیت و دنبال کردن راهشان. و من این را پذیرفتم. محمد جانی به شهر ما آمد. من و دو برادر دیگر که پیرو اهل سنت بودند، به این رسیدیم که اهل بیت راه [صحیح] اند. ما همه اهل بیت را به دست جانی شناختایم. کسی که اصالتاً متعلق به طایفه جانی بود و پدرش احمد جانی بود که جاستاریکا را تاسیس کرده بود و از نوادگان پیامبر (ص) بود... پس به دست او ما مسلمان شیعه شدیم. چون من درستی و حقیقت را در اهل بیت می‌دیدم. آن زمان ماه جولای 2011 بود که من شیعه شدم. من هنگامی که به پیامبر (ص) می‌نگرم، به اینکه او سنی یا شیعه بود فکر نمی‌کنم... او مسلمان بود و به دنبال وحدت و یکپارچگی. و او مسلمانان و غیر مسلمانان را یکسان می‌دید. او به دنبال رحمت بود. و من می‌خواستم که نماد رحمت باشم. من این را آموزه ی خاصی می‌دیدم و راهی که باید آن را دنبال می‌کردم. و این راهی که با جانشین او علی ادامه می‌یافت... این درست است. من به آن باور دارم.....

سبحان الله که خداوند مرا به دست خود گرفت و مرا از راهی به راهی آورد تا حقیقت را به من نشان دهد... بزرگترین چیز در اسلام رفتن به سوی الله است.... الحمد لله.





طبقه بندی: مستبصرین،  نوكیشان مسلمان،  فیلم، 
برچسب ها: گسترش اسلام در آمریکا، 11 سپتامبر، تشیع در آمریکا،
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : چهارشنبه 15 شهریور 1391 | توسط : احمد | نظرات()